تبليغاتX
عشق افلاطوني

کجاست آن اسب زین کرده و شمشیر نظر کرده
ندارم طاقت موندن دلم میل سفر کرده
به دستم آب و آیینه و شوق رفتنم در سر
به غیر از او نگاه من نمی بیند کس دیگر
مرا خواند و شنیدم من به شوق او دویدم من
زدم پایی به خاکستر ز سر شعله کشیدم من
کسی را مثل یک رویا من از آن دور می بینم
به دور پیکر سبزش شعاع نور می بینم
از اشک مثل بارانش تمام دشت نمناک است
نمی دانم چه می خواند که این اندازه غمناک است
شبی تاریک و سنگین است به سوی نور می تازم
نگاهی تازه می خواهم که طرحی نو در اندازم                 "شکوه قاسم نیا"

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت توسط نيكادل |

چون سرآمد دولت شب‌هاي وصل   بگذرد ايام هجران نيز هم

ان مع العسر يسرا

أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ ؟
وَوَضَعْنَا عَنكَ وِزْرَكَ ؟
الَّذِي أَنقَضَ ظَهْرَكَ
وَرَفَعْنَا لَكَ ذِكْرَكَ ؟
فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا 
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا 
آيا سينه ات را  به نورى از سوى خودگشاده نكرديم ؟
و بار گرانت را فرو ننهاديم ؟
همان بار گرانى كه پشتت را شكست
و آوازه ات را برايت بلند نكرديم ؟
 پس بى ترديد با دشوارى آسانى است 
آرى بى ترديد با دشوارى آسانى است

شاه راهي به سمت رويش ...
به سمت حيات...
شايد همين باشد فلسفه « زخم ها » و « ترك هاي » زندگي !

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت توسط نيكادل |

« مرگ را پروای آن نیست
         که به انگیزه ای اندیشید . »                 اینو یکی می گـُف
                                                                              که سر پیچ ِ خیابون وایساده بود .
« زندگی را فرصتی آن قَدَر نیست
         که در آئینه به قدمت خویش بنگرد         
         یا از لب خنده و اشک
         یکی را سنجیده گزین کند . »               اینو یکی می گـُف 
                                                                               که سرِ سه راهی وایساده بود .
«- عشق را مجالی نیست
         حتی آن قدر که بگوید
         برای چه دوست ات می دارد . »            والّاهِه این ام یکی دیگه می گـُف :
                                                                                سروِ لرزونی که
                                                                                راست
                                                                                وسط چارراهِ هروَر باد
                                                                                وایساده بود .
( احمد شاملو)

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت توسط نيكادل |

آنکه می گوید دوستت دارم
خنیاگر غمگینی است که
آوازش را از دست داده است
                                                    ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
                                                    عشق را ای کاش زبان سخن بود
آنکه می گوید دوستت دارم 
دل اندوهگین شبی است که مهتابش را می جوید
هزار آفتاب خندان درخرام توست
هزار ستاره گریان در تمنای من
                                                    عشق را ای کاش زبان سخن بود

                                                                                 احمد شاملو

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت توسط نيكادل |

او را به رؤياي بخار آلود و گنگ شامگاهي دور، گويا ديده بودم من . . .
و آن لالائي گرم خطوط پيكرش، در نعره هاي دوردست و سرد مه، گم بود.
و آن لبخند بي رنگش به موجي خسته مي مانست؛ در هذيان شيرينش.
ز دردي
گنگ مي زد گوئيا لبخند . . .
هر ذره چشمي شد وجودم، تا نگاهش كردم،
از اعماق نوميدي صدايش كردم:
                                          
«ـ اي پيداي دور از چشم!
ديري است تا من مي چشم
رنجاب تلخ انتظارت را»
«رؤياي عشقت را، در اين گودال تاريك،
آفتاب واقعيت كن!»
و آندم كه چشمانش، در آن خاموش، بر چشمان من لغزيد
در قعر ترديد اين چنين با خويشتن گفتم:
«ـ آيا نگاهش پاسخ پرآفتاب خواهش تاريك قلب يأسبارم نيست؟
«آيا نگاه او همان موسيقي گرمي كه من احساس آن را در هزاران خواهش پر
درد دارم، نيست؟
«نه!
من نقش خام آرزوهاي نهان را در نگاهم مي دهم تصوير!»
آنگاه نوميدانه، از فروتر جاي قلب يأسبار خويش كردم بانگ باز از دور:
«ـ اي پيداي دور از چشم! . . .»
او، لب ز لب بگشود و چيزي گفت پاسخ را ...
اما صدايش به صداي عشق هاي دور از كف رفته مي مانست . . .
و لالائي گرم آن خطوط پيكرش، از تار و پود محو مه پوشيد پيراهن.
گويا به رؤياي بخارآلود و گنگ شامگاهي دور او را ديده بودم من . . .

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت توسط نيكادل |

از دريچه
با دل خسته، لب بسته، نگاه سرد
مي كنم از چشم خواب آلودة خود
صبحدم
بيرون
نگاهي:
در مه آلوده هواي خيس غم آور
پاره پاره رشته هاي نقره در تسبيح گوهر . . .
در اجاق باد، آن افسرده دل آذر
كاندك اندك برگ هاي بيشه هاي سبز را بي شعله مي سوزد . . .
من در اينجا مانده ام خاموش
بر جا ايستاده
سرد
وز دو چشم خسته اشك يأس مي ريزم به دامان:
جاده خالي
زير باران!                                                         احمد شاملو

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت توسط نيكادل |

و خدا ياد ما كرد ...
و تهران باراني است، اما اين‌بار بيش از اينكه زيباتر شود قفس بزرگتري شده است.
هميشه باران را دوست داشته ام و هرگز و هرگز چتر به دست نگرفته‌ام، باران امروز ولي فرق مي‌كند، جرات ندارم سربلند كنم و نگاه كنم به باران.  اين‌بار بيش از آنكه چشمانم را نوازش كند، بيدار مي‌كند اين بغض فرو خورده را. كاش چتر داشتم. سرم درد مي‌كند و قلبم از سرم بيشتر. تمام تار و پود وجودم رنج و اضطراب شده. كاش يك نفر مژده دار خبر خوش مي‌شد!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت توسط نيكادل |

ساعت هفت و نيم بعدازظهر زمستون يعني خيلي تاريك،‌ يعني شب، و ديروز ساعت هفت و نيم كه در راه خونه بودم هوا خيلي تاريك بود. نزديك خونه بودم و پياده گز مي‌كردم. چقدر همه كسايي كه اون ساعت از سركار برمي گردن خسته و منگن. مردان خسته و زنان رنگ پريده. در اون ساعت از نشاط و آرايش و آراستگي چهره هاي سرصبح،‌ ديگه هيچ اثري باقي نمونده. بي‌توجه به اطراف، فقط به رسيدن به خونه و ولو شدن روي كاناپه فكر مي‌كردم و به شيوا كه امروز دكور ثابته ذهنم شده. در تاريكي پياده‌روي خالي از چراغ، خانمي از روبه‌رو مي‌اومد. هنوز چهره اش رو درست نمي‌ديدم ولي چكمه هاي بلند و براقي كه به پا داشت مثل كيف بزرگ و پر از جينگيله مستوني كه دستش بود توجه آدم رو جلب مي كرد. يه پالتو خيلي كوتاه و تنگ و ايضاً براق كه بيشتر به  سر و لباس شو من‌ها شبيه بود به تن داشت و خرامان، خرامان كه نزديك‌تر رسيد صورتي با آرايش‌ اغراق‌آميز و بوي عطر فراوون و ديگه همين. با يه جوربي‌خيالي خاصي كنار خيابون وايساد و به بركت رونق اقتصادي بازارشون كه ظاهراً از گزند بحران اقتصاد جهاني در امان مونده،  بلافاصله توقف پي در پي ماشين‌ها ... تائيدي بر نظريه ژان باتيست سي در اقتصاد كه هر عرضه‌اي تقاضاي خودش رو ايجاد مي‌كنه! خوب اينم يه شغله كه بعضيا براي خودشون انتخاب كردن، ابزار شرعي سازي و بهداشتي سازيم كه فراوون و ... به‌نظر كه همه چيز مرتبه!
پس چرا جامعه به اين قشر به عنوان موجوداتي دور از شرافت نگاه مي‌كنه؟
واقعاً چه فرقي با ساير شاغلين دارند؟
فكر كنم اولين فرقش اينه كه كاركنانش سرشب چهره آراسته تري دارند!
اما از شوخي گذشته يه موضوعي ذهن منو به خودش مشغول كرد اونم اين كه آيا روسپي‌ها بيشتر از ديگران شرافت انساني رو لكه دار مي‌كنند؟ روسپي‌ها بيشترين خيانت رو درحق كي مرتكب مي‌شند؟ شايد بشه پاسخ داد:‌البته كه به خودشون بيشتر از همه خيانت مي‌كنند. بعد فكر كردم اين آدما كه به ديگران آزاري نمي رسونند. كاراشون رو كه احتمالاً با رضايت طرفين انجام مي‌دن. كافيه انكحتُ و قَبِلتُ رو هم بگن اين بي تربيت‌ها كه به چارچوب شريعت هم جسارتي نشده باشه. تبليغات دروغين ندارند چون ظاهرشون رو نمي تونند وارونه به متقاضيان بازار جلوه بدن. پارتي بازي و واسطه گري و رانت‌خواري و دروغ و تقلب و احتكار و بازار سياه و جيره‌بندي و صف و بدعهدي و اختلاس و ارتشا و  اخلال در بازار و كالاي تاريخ مصرف گذشته و قاچاق مرزي و... هزار و يك كثافت‌كاري ديگه هم كه توي كارشون جايي نداره.
بعد فكر كردم آدمايي كه به هزار و يك دليل تمام مدت عمر، خودشون رو گرفتار شغلي مي‌كنند كه دوست ندارند و اونو با بي ميلي تموم انجام ميدن و روز به روز از عادات و لطايف انساني بيگانه‌تر مي‌شن بيشتر به خودشون خيانت مي‌كنند يا روسپياني كه كارشون رو  با ميل و رغبت انجام ميدن؟ و بازهم فكر كردم چقدر مشاغل و انسان‌هاي به ظاهر موجهي وجود داره كه با هرلحظه كاركردشون گندابي از خيانت و بي‌اخلاقي ايجاد مي‌كنند و چه آسيب‌ها كه به دنياي مادي و معنوي انسان‌ها وارد نمي‌كنند. خود ما چقدر به بهانه مصلحت انديشي پنجه بر چهره حقيقت مي‌كشيم. چقدر در طول روز انسان‌ها، احساساتشون، نيازها و اندوه هاشون رو ناديده مي‌گيريم؟ البته چون منطقي هستيم و درچارچوب مقررات عمل مي‌كنيم و حتي سرسوزني رنج يافتن يه راه حل جديد رو به خودمون هموار نمي‌كنيم. چقدر آدما رو دسته بندي مي‌كنيم و هر گروه رو به بهانه‌اي، و هولناك‌تر از اون، بي‌هيچ بهانه‌اي... ناديده مي‌گيريم. اين‌همه تبعيض و دسته بندي و خط‌كش گذاشتن و مصلحت انديشي و در آخر، دنيايي كه حال و روزش، به مصلحت هيچ‌كس نيست.
نمي‌دونم، نبايد خيلي احساسي نتيجه گيري كرد، اما، فكر نكنم خيلي از اين نابرادري‌ها و نامردمي‌ها جايي در عالم روسپي‌گري داشته باشه!
فقط اي كاش و اي كاش اين نامردمان و نيرنگ بازان كه از ارتفاع پست غرور و نخوت به اين قشر نگاه مي‌كنند و بوي گند خيانت‌هاشون با رايحه هاي مصنوعي توجيه و تشرع و عرف تهوع‌آميز تر شده، پر پروازي داشتند تا از سفلاي بي شرافتي و نامردمي تا مرتبه شرافت روسپي گري اوج بگيرند، شايد كه مرهمي بشه بر پيكر زخم خورده اين اجتماع.
و اعتراف مي‌كنم با اين همتي كه براي نجات از روزمرگي  و روزمره‌گي درخودم سراغ ندارم، جرات نمي كنم بگم من كه احساس و عمرم رو به بي بهاترين چيزها هزينه مي‌كنم و حتي عرضه شغل عوض كردن ندارم، بيشتر به خودم خيانت مي‌كنم يا ...
مـــــــــــــــــــــــــــــردم تا اين جمله آخر رو نوشتم.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت توسط نيكادل |

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردی است غیر مردن كان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی
تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن                    "مولوی"

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت توسط نيكادل |

اي كاش مي‌توانستم، خون رگان خود را من قطره، قطره، قطره بگريم ...
ديشب خواب به چشمانم نيامد و صبح خراب‌تر از شب پيش از بستر برخاستم
پاي رفتن بيرون از خانه نداشتم ...
دوش آبِ گرم كارساز نشد، چايي دم كردم، لباس اتو كشيدم و ... تازه ۵ و نيم شده بود ...
چه آشوبي بود دراين دل بي‌قرارِ ناماندگار...
و ساعت ۶و نيم صبح خبردار شدم، مي‌دانستم شب آبستن حادثه‌اي است و نوزادان شومِ شب هرگز سقط نمي‌شوند...
نااميد نيستم، صحبت از اندوه براي آشناي من نيست ...
صحبت از شاخه‌هاي ترد و نازكي است كه به مبتذل‌ترين بهانه شكسته مي‌شوند...
چقدر آدم هر روز عوض مي‌شود، پيش تركها قوي‌تر بودم، اشك‌هايم يك لحظه هم قطع نمي‌شود...
بهانه‌اي شد براي هزار زخمِ چرك‌ خشكيده ...
چه دور باطل و بي‌پاياني ...
شيواي‌عزيزم كه شاديت را هرگز باور نكردم، كاش براي پايداريش آمين بلندتري گفته بودم ...
.
.
.
اي كاش مي‌توانستم، خون رگان خود را من قطره، قطره، قطره بگريم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت توسط نيكادل |

باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم
 آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم
خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست
تا فتنه ی خیال تو برخاست در دلم
خاموشی لبم نه ز بی دردی و رضاست
از چشم من ببین که چو غوغاست در دلم
من نای خوش نوایم و خاموش ای دریغ
لب بر لبم بنه که نواهاست در دلم
دستی به سینه ی من شوریده سر گذار
بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم
زین موج اشک تفته و توفان آه سرد
ای دیده هوش دار که دریاست در دلم
باری امید خویش به دلداری ام فرست
دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم
گم شد ز چشم سایه نشان تو و هنوز
صد گونه داغ عشق تو پیداست در دلم

هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت توسط نيكادل |

ماشين حساب روي ميزم را دوست ندارم
نمي خواهم ابزار كارم باشد
نمي خواهم هيچ چيز را محاسبه كنم،
نمي‌خواهم بشمارم،
نه ثانيه‌هاي بي مرگ دلتنگي را
نه ارقام مسخره معاملات ديگران
                                         و حتي خودم را
رنگ مي‌خواهم، موسيقي، قلم و صفحه‌اي سپيد
                                        نه براي لختي، لحظه‌اي
                                                            كه براي هميشه
چرا مرا به حال خود رها نمي‌كنند
                                        نه براي هميشه
                                                            كه براي لختي، لحظه‌اي
حالم خوب بود هان، نمي دونم اين هجوم تلخ از كجا اومد؟ البته چرا، مي‌دونم، از لابه لاي شعرهاي پژواك، از موزيكي كه شيوا فرستاده بود، از اين ماشين حساب مزاحم و از من كم ظــــــــرفيت و ... چه بد كه اصلش رو نتونستم بگم ...
دل فرمول‌دان اعظم خنك بشه، يقه من رو دوباره گرفتند بدون اينكه لباس يقه دار پوشيده باشم،گاهي ايراد از مريضه گاهي هم ايراد از مرضه! اگه فرمول جامع‌تري پيدا كردي خبرم كن، لطفاً. 
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت توسط نيكادل |

گر بر تن من زبان شود هر مويي     يك شكر تو از هزار نتواند كرد

مي دوني از چيه اين خداي آسمون خوشم  مياد؟ يا يه كاري رو نمي‌كنه، يا درست و حسابي رو به راش مي‌كنه. دو سه روزه روي دنده شانسم، اونم از نوع اتومات. تمام اتومات .حال دلم كه مست و ملنگه! حال پوليم كه بيتره! توي يه قرعه كشي برنده شدم كه فكر مي كردم تابستون آينده، نه، كه تابستون بعديش نوبت من باشه! محل كارم داره منتقل مي‌شه نزديك خونه كه برام فوق العاده است و از همه اينا مهمتر، امروز سر كار يك بسته پستي بزرگ به دستم رسيد.
 از كسي كه اصلاً انتظارش رو نداشتم.
تمام آثار مكتوب و منتشر شده يه شاعر!
منم كه خراب شعر! خراب اين آدم و خراب همه آدمايي كه پيامبر عشق و اعجاز توي اين روزگار قد كوتاهند.
هيچ  اتفاقي هم نيفتاده كه استحقاق اين همه جايزه كائناتي رو پيدا كرده باشم!
جز اينكه ... مادر شدم!
مادر خونده اين وبلاگ آفتاب سوخته كه چند روزيه به دنيا اومده و چقدر خوش شانسي براي مامانش به همراه داشته!‌‌
عزيزترين اتفاق اين روزها، واژه‌هاي مقدسي است كه ... باورم نميشه... ولي شاعر تقديم كرده به من .... فكر كن...

اول يكي از كتاب‌هايي كه امروز برام رسيده عبارت دست نويس زير مكتوب شده :

"خداوند بي انتهاست"

سكوت مي‌كنم،

واژه‌ها در من برخاستن آغاز مي كنند،

يكي مشت بر ديوار مي كوبد،

                                      من آفتاب درو مي‌كنم ...

اين واگويه تقديم مي گردد به ... (شما بخوانيد نيكادل)

شاعر :‌پژواك

از پژواك برايتان بيشتر خواهم گفت ...

سرشار از عشق باشيد و خوش شانس تر از من .

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت توسط نيكادل |

نم بارون، آخر شب، خيابون‌هاي خلوت تهران، موسيقي دلپذير و رفيق و نديم و همراه خوب. 
گوش شيطون كر، بعضي لحظات چه لذت دلچسبي دارند، احساس سبكي، از ته دل همراهي كردن با موزيك و صداي دلچسب و به هيچ چيز -جز شانه به شانه با آواز هم صدا شدن- فكر نكردن.
اطمينان خاطر از اينكه عاشقي و دوست داشته مي‌شي و ته دلت احساس خوش شانسي كني كه درست انتخاب كردي. آيا خوشبختي همينه؟ اعتماد و آرامش خاطر؟
فكر نكنم.
چي ميشه كه ناگاه از شر ياس‌هاي فلسفي و اندوه‌هاي اجتماعي و شخصي خلاص مي‌شيم؟‌ اونا يقه ما رو ول مي كنند يا ما اونا رو رها مي‌كنيم؟  چه فرمول ناپيدايي داره اين احساس خوب داشتن! اصلاً شايد فرموله بشو نيست! اما اگه فرموله بشه، چـــــــــــــــــــــــــي مي‌شـــــــــــه!!!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت توسط نيكادل |

به نسیمی همه راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن، ماه به هم می ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد

آه یک روز همین آه تو را می گیرد

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

فاضل نظري

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت توسط نيكادل |


برتراند راسل : " من حاضر نیستم برای عقایدم کشته شوم، زیرا ممکن است عقاید من اشتباه باشند. "

شايد بشه با كمي تسامح، به تاسي از راسل گفت :‌

" من حاضر نیستم برای عقایدم كسي را بكشم، زیرا ممکن است عقاید من اشتباه باشند. "

به اميد اينكه روزهاي دردسر ساز آينده كم اضطراب و كم هزينه و ... با آرامش سپري بشه ! 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت توسط نيكادل |

از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!
دیوانه‌ها آواز بی‌آهنگ می‌خوانند

گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند

کنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگان
چون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌دانند

سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی
نام مرا با اشک روی سنگ می‌خوانند

این ماهی افتاده در تنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند

 "فاضل نظری"

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت توسط نيكادل |

خدا مشتی خاك را برگرفت٬ می‌خواست ليلی را بسازد٬ از خود در او دميد. و ليلی پيش از آنكه باخبر شود٬ عاشق شد. ساليانی‌است كه ليلی عشق می‌ورزد. ليلی بايد عاشق باشد. زيرا خدا در او دميده است و هركه خدا در او بدمد٬ عاشق می‌شود. ليلی نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان.  خدا گفت: به دنيايتان می‌آورم تا عاشق شويد. آزمونتان تنها همين است: عشق. و هركه عاشقتر آمد٬ نزديكتر است. پس نزديكتر آييد٬ نزديكتر. عشق٬ كمند من است. كمندی كه شما را پيش من می‌آورد. كمندم را بگيريد و ليلی كمند خدا را گرفت. خدا گفت :عشق فرصت گفتگو است. گفتگو با من. با من گفتگو كنيد و ليلی تمام كلمه هايش را به خدا داد. ليلی همصحبت خدا شد. خدا گفت: عشق همان نام من است كه مشتی خاك را بدل به نور می‌كند. ليلی مشتی نور شد در دستان خداوند.

عرفان نظرآهاري

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت توسط نيكادل |

مجبور شدم قالب وبلاگ رو عوض كنم . قالب قبلي ايراد داشت و هركاري كردم نتونستم ايرادش رو برطرف كنم . حيف شد به نظر من قبلي قشنگ تر بود. بي خيال ...

هميشه فكر مي‌كردم اگه يه صفحه در اختيار داشته باشم كه بتونم توش مطلب بنويسم چقدر حرف واسه زدن خواهم داشت. ولي عجيبه كه شناخت من از خودم اينقدر احمقانه است. چون در واقع يه جورايي حس مي‌كنم كه دلم نمي‌خواد بنويسم. يه جور دلهره دارم انگار. حس مي‌كنم فكرام توي ويترين قرار مي‌گيرند و با اينكه كلاً درقيد و بند اينكه ديگران چي فكر مي كنند نيستم ولي يه جورايي احساس معذب بودن مي كنم. اصلاً نمي دونم چرا يه نسبت مسخره اي وجود داره بين گذر زمان و ميل به انزوا. نمي‌دونم چرا با اينكه هزار ماشالله افكارم روز به روز دلچسب تر نمي شن ولي در حلقه بسته اين خود مشغولي احساس آرامش بيشتري مي كنم .

لولي امروز بهم گفت عبارت عشق افلاطوني تهي از لطافته. گفتم اگه معني دقيقش رو بدوني شايد نظرت عوض شه چون به نظر من يه جورايي مسخ كننده است. مفهوميه كه چند ساله باهاش درگيرم و چقدر از چارچوب اين مفهوم همه چيز دوست داشتني تر به نظر مي رسه. لازم شد يه مطلب در باب عشق افلاطوني بذارم .

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت توسط نيكادل |

خيلي وقتا به خودم ميگم كمي بادقت دور و برت رو نگاه كن. روزهات رو برانداز كن، مي توني با اطمينان بگي كه كجايي و داري چيكار مي كني؟  اصلاً كي مي دونه كه واقعاً كجا بايد باشيم ؟ و چيكار بايد بكنيم؟ بچه كه بودم يه توهم عجيبي هيچ وقت دست از سرم برنمي داشت . هميشه وقتي صبح ها از خواب بيدار مي شدم خيلي با احتياط چشم‌هام رو باز مي كردم و دور و برم و ورانداز مي كردم ببينم همه چيز مثل روز قبله يا نه. هميشه از خودم مي پرسيدم آيا من دارم واقعاً زندگي مي كنم و اطرافيانم خانواده واقعي من هستند يا نه ما همه يه مجموعه‌ايم كه داريم يه فيلم بازي مي كنيم؟ فيلم يه خانواده و يه جايي يه هو اين فيلم تموم ميشه ؟‌ نمي دونم توهم عجيبي بود. الانم يه جورايي قانع نمي شم كه واسه چي همينجوري ييهو ول شديم وسط اين كارزار آفرينش و تازه با اين همه كسالت و روزمرگي . اين شعر رو ديروز پيدا كردم، از آقاي حسين منزوي، حدس مي زنم الهام گرفته از سرود آفرينش دكتر شريعتي باشه، كلاً به نظر من هرچيزي كه راجع به مفهوم مبهم عشق باشه دلچسبه. اين شعره هم همچين به دل من چسبيد:‌

وكلمه بود...

و كلمه بود و جهان در مسير تكوين بود                                                                            

و دوست داشتن آن كلمه نخستين بود

خدا، امانت خود را به آدمي بخشيد            

که بار عشق براي فرشته سنگين بود

و زندگاني و مرگ، آمدند و گفته نشد

كزين دوحادثه، نخستينشان كدامين بود؟

اگر نبود به جز پيش پا نمي ديديم

 هميشه عشق، همان ديده‌ي جهان بين بود

به عشق از غم و شادي كسي نمي گيرد

كه هرچه كرد، پسنديده و به آئين بود

اگر كه عشق نمي بود، داستان حيات

  چگونه قابل توجيه و شرح و تبيين بود؟

و آمديم كه عاشق شويم و درگذريم

كه راز زندگي و مرگ آدمي اين بود

                                                                                                                                           حسين منزوي

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت توسط نيكادل |

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مساله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه مساله هاست


                                                            "فاضل نظری"
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت توسط نيكادل |

خاطر بی آرزو، از رنج یار آسوده است
خار خشک از منت ابر بهار آسوده است
 
گر به دست عشق نسپاری عنان اختیار
خاطرت از گریه بی اختیار آسوده است
 
هرزه گردان از هوای نفس خود سرگشته اند
گر نخیزد باد غوغاگر، غبار آسوده است
 
پای در دامن کشیدن فتنه از خود راندن است
گر زمین را سیل گیرد، کوهسار آسوده است
 
کج نهادی پیشه کن تا وارهی از دست خلق
غنچه را صد گونه آسیب است و خار آسوده است
 
هر که دارد شیوه نامردمی چون روزگار
از جفای مردمان در روزگار آسوده است
 
تا بود اشک روان، از آتش غم باک نیست
برق اگر سوزد چمن را، جویبار آسوده است
 
شب سرآمد، یک دم آخر دیده بر هم نه رهی
صبحگاهان اختر شب زنده دار آسوده است

                                                                                 رهی معیری

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت توسط نيكادل |

شعر بادبادك رو براي دوستي فرستاده بودم،در پاسخ  متن زير رو فرستاد، كه پاسخ قانع كننده و نجات بخشي بود :

کوچک که بودیم

ایمانمان از آبشخور جهل می‌نوشید

و سیراب بود ؛

بزرگتر که شدیم

هجوم دانش

ظرف تنگ جهل را شکست

جهل و دانش به هم آمیخت

و حاصلش تردید شد ؛

از آن پس ،

هرچه دانش آموختیم

جهل‌مان روزافزون شد

و ایمان

در کشاکش دانش ناتمام و

جهل بی پایان

دیگر هرگز سیراب نشد ؛

اینک

هرگاه بادبادکی را در آسمان می‌بینم

یا وزش بادی ملایم

صورتم را می‌نوازد،

روزهای شاد کودکیم را

در کنار امید و ایمان

به یاد می‌آورم

و اندوه این سالهای تهی از بادبادک

قلبم را می‌فشارد

+ نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت توسط نيكادل |

کوچکتر که بودیم

ایمانمان بزرگتر بود

بادبادک که میساختیم

تردید نداشتیم که مبادا باد نباشد...                   گوربان

+ نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت توسط نيكادل |